خندید به روی پدر آندم که رها شد

گهواره تکان میخورد ٬ آرام نگیرد

از سینه خشکیده دگر کام نگیرد

حالا که شنیدست ندا ‌«ینصرنی» را

جز عزم به میدان ٬ کمک انجام نگیرد

 تشنه ست٬ ولی معرفت این است که دیگر

از دست کسی غیر نبی ٬ جام نگیرد

با گریه ی بی اشک صدا کرد پدر را

تا یکّه به میدان بلا گام نگیرد

بر سینه خود تنگ گرفتش شه والا

آنگونه که کس یار دلارام نگیرد

آورد به میدان به سر دست که گویی

جز بر سر دست پدر آرام نگیرد

در مذهب آن بی صفتان بود وگرنه

با تیر ٬ کس آهو بچه ای رام نگیرد

خندید به روی پدر آندم که رهاشد

مرغی که دگر دانه از این دام نگیرد

سید حسن رستگار

harfhaye.blogfa.com

/ 0 نظر / 7 بازدید